سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آرامش یک خلوت


25/12/90
11:54 صبح

خاطره ایی از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

بدست شکوهی در دسته



چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه‌ها غایب بودند، یا اکثراً رفته بودند به شهرها و شهرستان‌های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه‌ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می‌گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره‌ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدوداً 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می‌کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست‌های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست‌هایی که هر وقت اون ها رو می‌دیدم دلم می‌خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می‌خوردیم بو می‌کردم و در آخر بر لبانم می‌گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می‌کند: نمی دونم بچه‌ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می‌شدم از چادر کهنه سفیدی که گل‌های قرمز ریز روی آن‌ها نقش بسته بود حس می‌کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می‌گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می‌کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.




نزدیکی‌های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله‌ها بالا می‌آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه‌ای را شنیدم، از هر پله‌ای که بالا می‌آمدم صدا را بلندتر می‌شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می‌کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می‌کرد، می‌گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه‌ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه‌ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریه‌های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه‌های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می‌کردند.
بابا به هرکدام از بچه‌ها و نوه‌ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته‌ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
"باز کن می‌فهمی"
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟
"از مرکز او مده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه‌ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می‌زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می‌دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
***
استاد کمی به برق چشمان بچه‌ها که مشتاقانه می‌خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن‌ها پاداش می‌دهد؟"


 


5/11/90
3:44 عصر

مدرک فوق لیسانس

بدست شکوهی در دسته

دوره کارشناسی یا همون لیسانس خودمون که داشت تموم می‌شد دوباره مثل زمان کنکور نشستیم بکوب خوندن برای ارشد، که حالا ادامه تحصیلی بدیم و شاید دکترایی هم قبول شدیم (خدا رو چه دیدی). زورک زورکی توی دانشگاه دولتی قبول شدیم. سر کلاس یکی از استادامون که 6 واحد هم باهاش داشتیم، دریغ از اینکه یه کلمه بفهمین چی داره می گه، حالا بازم خدا رو شکر این استادِ توی رشته خودش تو دنیا حرفی هم برا گفتن داره. اون یکی استادمون که یه پست دولتی کت و کلفتی داره (دیگه بمونه کیه!) اصلاً وقتی برا مطالعه نداره که حالا بخواد به ما هم چیزی حالی کنه، حالا بماند که خیلی از کلاساش رو هم دودر می‌کرد. ترم اول ارشد ما به همین آب خوردنی تموم شد بدون اینکه کلمه به معلوماتمون اضافه شده باشه.
باری؛ خداییش اگه جرئتش رو داشتم دانشگاه رو ول می‌کردم می‌چسبیدم به کار و زندگیم ولی چه کنم که برای نمایندگی مجلس باید مدرک فوق لیسانس داشت!



17/5/90
7:2 عصر

از لحظه پرتاب تا فرود یک شاتل

بدست شکوهی در دسته

شاتل بر روی سکوی پرتاب قرار گرفته و شمارش معکوس برای پرتاب آن آغار شده است. پس از گذشت چند ثانیه موتورهای اصلی و پس از آن موشک‌های بالابرنده روشن شده و شمارش معکوس به صفر می‌رسد و با کنار رفتن حلقه‌های نگه‌دارنده سر شاتل، شاتل با صدایی مهیب عازم فضا خواهد شد. پس از 30 ثانیه شاتل در ارتفاع 10 کیلومتری از سطح زمین به فراز بالاترین ابرها می‌رسد. پس از گذشت 2 دقیقه پس از پرتاب، موشک‌های خالی از سوخت از شاتل جدا شده و در اقیانوس فرود می‌یابند. 8 دقیقه پس از پرتاب نیز سوخت مخزن بیرونی تمام شده و موتورهای اصلی شاتل در محیط فضا خاموش می‌شوند. در این زمان مخزن بیرونی از فضاپیما جدا شده و در برخورد با جو زمین می‌سوزد. از این پس موتورهای مانورمداری، شاتل را به هدف خود می‌رسانند.




شاتل‌ها معمولاً در ارتفاعی از سطح زمین قرار می‌گیرند که به طور خود به خودی از زباله‌های فضایی پاک شده و محیط امنی را برای استقرار فضاپیماها ایجاد می‌کند. در این ارتفاع حاشیه جو همچون مانعی عمل کرده و زباله‌های فضایی را به طرف پایین می‌کشد که در اثر برخورد با جو زمین بسوزند. پس از این که فضاپیما در مدارهای زمین مستقر شد باید برای انجام مأموریت پیش بینی شده خود را آماده سازد که این مأموریت می‌تواند قرار دادن یک یا چند ماهواره یا یک تلسکوپ فضایی در مدار زمین یا تعمیر ماهواره‌هایی باشد که پیش از این در مدار زمین قرار گرفته‌اند.
علاوه بر این، شاتل‌ها انجام مأموریت‌های دیگری مانند انتقال ماهواره‌ها از فضا به زمین برای تعمیر و بازسازی و همچنین جمع آوری زباله‌های فضایی و انتقال آن‌ها به سطح زمین را بر عهده دارند.
پس از پایان مأموریت، شاتل برای بازگشت به زمین آماده می‌شود. وقتی این فضاپیما به ارتفاع مناسبی از سطح زمین رسید 2 موتور کوچکی که در زیر بال‌های شاتل قرار دارند برای مدت زمان 3 دقیقه و 15 ثانیه روشن می‌شوند. این شاتل از مسیر مدار زمین خارج و بالاخره عازم زمین می‌شود. پس از عبور فضاپیما از جو، موتورها خاموش می‌شوند.
به این ترتیب فضاپیما برای فرود در باند فرود پایگاه فضایی آماده می‌شود. پس از توقف، فضاپیما با استفاده از گاز آمونیاک خنک شده و سوخت اضافی آن تخلیه می‌شود و در این مرحله به فضانوردان اجازه داده می‌شود تا از فضاپیما خارج شوند.


برگرفته از: ضمیمه "سیب" روزنامه جام جم شماره 196 


 


6/5/90
6:58 عصر

اهمال کاری راویان جنگ؟!

بدست شکوهی در دسته

 


حدود دو ماه و نیم پیش سوار مینی بوس میبد- یزد راهی یزد بودم و پرتیراژترین کتاب دفاع مقدس، "خاک های نرم کوشک" که شرحی بر زندگانی شهید والامقام عبدالحسین برونسی رو که اتفاقاً همان ایام مصادف با پیدا شدن پیکر آن بزرگوار نیز شده بود، مطالعه می کردم. با فردی که در کنارم نشسته بود و اتفاقاً قیافه آشنایی هم برایم داشت هم صحبت شدم. تازه دوزاریم افتاد که ایشون به مناسبت های مختلف در شبکه تابان (که اتفاقاً خیلی تاریک و سوت و کور هم هست) در رابطه با دفاع مقدس مصاحبه می کنند. باری؛ صحبت بدان جا رسید که من از راویان دفاع مقدس به دلیل اهمالشان در شرح وقایع جنگ انتقاد کردم، اما جواب ایشون آبی بود روی آتیش:
"بسیاری از شب ها خواب عملیات ها رو می بینم، گاهی چنان از یادآوری آن صحنه ها متاثر می شوم که خانواده ام به خاطر سلامتیم من رو از انجام مصاحبه منع می کنن. به همین خاطر اکثر راویان از ذکر بسیاری از مسائل جنگ معزورند."



27/4/90
8:50 عصر

سرزمین من

بدست شکوهی در دسته

 بدون غواصی به اعماق خلیج فارس سرک بکشید. بدون کوهنوردی قله های ایران را فتح کنید، در خانه مهمان هم میهنانتان باشید، در زمان سیر کنید، در تاریخ سفر کنید و بدون سفر کردن، ایران را بگردید و هر وقت دلتان تنگ رفتن شد از ما بپرسید تا بگوییم کی و کجا بروید. ما پرده از رازهای این سرزمین برداشته ایم. در "سرزمین من" می توانید حاصل سال ها پژوهش محققان و روزها تلاش نویسندگان و عکاسان را به شیوه ای جذاب بخوانید و ببینید و برای اولین بار مطالبی را درباره مناطق مختلف ایران بخوانید که تماماً حاصل سفر اختصاصی گزارشگران و عکاسان مجله به آن نقطه از ایران است. با "سرزمین من" با شگفتی های فرهنگ و طبیعت ایران آشنا شوید.

مطلب بالا را می توان خط مشی مجله ایران شناسی و گردشگری "سرزمین من" دانست. از نکات قابل توجه و عجیب در رابطه با این مجله که به آن رسیده ام این است که تاکنون به هر کس شماره ای از آن را داده ام بدون اغراق همانجا میخ کوب شد و شروع به تورق آن نمود. می توانید از آدرس زیر بعضی از شماره های این مجله را دانلود کنید.  
 
http://www.hamshahrimags.com/NSite/Information/Default.aspx?Info=22&Serv=12&page1=1


28/2/90
8:27 عصر

راه حل

بدست شکوهی در دسته

اینو یکی از دوستام برام میل کرده بود: 


به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.       
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تراست.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد؟ 


        


1- راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست          .
2- در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود. در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی.        
3- همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه ها نیستند.


نظر شما خواننده محترم چیه؟ حتماً بنویسین.    


 


2/8/89
8:43 عصر

؟؟؟

بدست شکوهی در دسته

چند روزی است یک سوال ذهنم را مشوش نموده و جوابی برای آن نیافته ام. سوالی که از نشر و حشر با بزرگان و کارکشته گان در ذهنم خطور نموده، سوالی که در این پنج سال اخیر حتی برای لحظه ای مرا به خود مشغول نکرده است. سوالی که اما به قول همکاران، از بعضی جهات خیلی زودتر از آن ها با آن روبرو شده ام.
ادامه تحصیل بدهم یا خیر؟ البته در رشته تخصصی خودم. رشته من یعنی سال ها در بیابان و کوه کمر بودن، یعنی به دور از شهر و از همه مهم تر یعنی دور از خانواده.
شاید اکنون که مجردم مشکل خاصی نباشد (جز فراق والدین) اما احیاناً در آینده با زن و بچه! چه می توان کرد؟
البته این تمام ماجرا نیست! به رشته ام علاقه دارم، سال ها عمر خود را در پی آن گذرانده ام ومی گذرانم و ده ها مزیتی که به نوبه خود دارد.
باری! با ادامه تحصیل موافقم، اما نه رشته ای که چند سال بعد آن را بی خیال و به کار دیگری مشغول شوم، یا رشته ای که نتوان با آن مزه زندگی، خانواده و دنیا را چشید.
چون به جواب قاطعی نرسیدم و صد البته از آینده هم بی خبرم، تصمیم گرفتم استخاره بگیرم، آن هم با تمام جوانب!



«به طور کلی تفاوت عمده بین معادن و سایر کارخانجات وصنایع در این است که محل احداث مجتمع های بزرگ صنعتی و تولیدی بر اساس مطالعات مهندسی و شرایط اقتصادی و جغرافیایی منطقه انتخاب می شود و کارشناسان و متخصصان در تعیین محل، تصمیم گیرنده هستند. لیکن در مورد معادن این طور نیست و کانسارهای معدنی که بایستی عملیات استخراجی روی آن ها صورت گیرد، در نتیجه فرایند های زمین شناسی خاص که گاهی میلیون ها سال به طول انجامیده، تشکیل شده اند و بشر در تعیین محل و موقعیت جغرافیایی آن ها هیچ گونه دخالتی نداشته است. لذا برای آن که تاسیسات معدنی احداث شود باید پیرو موقیت منطقه معدنی بود. به همین سبب در بسیاری از موارد معادن در مناطق دور افتاده و نواحی خاصی که هیچ گونه امکاناتی در آن ها وجود ندارد، واقع شده اند. در نتیجه بایستی خیلی از امکانات را در محل به وجود آورد و از بسیاری تسهیلات موجود در شهرها و آبادی ها دور ماند و از آن ها صرف نظر کرد. اگر چه پیشرفت های تکنولوژیکی در حال حاضر باعث شده که بسیاری از معادن دور افتاده نیز به امکانات رفاهی و تسهیلات زندگی مناسب دسترسی پیدا کنند، اما این موضوع عمومیت ندارد و در پاره ای از مناطق کمبود امکانات محسوس است، بنابراین کسانی که حرفه معدنکاری را انتخاب نموده اند، باید خود را برای تطبیق با شرایط کاری مختلفی که در حال حاضر قابل پیش بینی نیست، آماده کنند. کار در معادن نیز روحیه قوی و پر استقامتی را طلب می کند و معدنکاران نیز باید از این حیث کاملاً خود را برای هرگونه شرایط اقلیمی و آب و هوایی، دور بودن از نقاط شهری و عدم دسترسی به بعضی تسهیلات تطبیق دهند. مجموعه این شرایط موجب می گردد که افرادی که در یک معدن کار می کنند، ناگزیر به داشتن روحیه همکاری جمعی، از خود گذشتگی و همبستگی و همدلی شوند و با درک شرایط متقابل برای خود و اطرافیان موقعیت یک زندگی خوب و مناسب را فراهم آورند. کتاب تکنولوژی و کارگاه استخراج معدن 1»


5/5/89
10:48 صبح

آیا این ممکن است؟

بدست شکوهی در دسته

مردی از صحابه ی امیرالمومنین در جریان جنگ جمل، سخت در تردید قرار گرفته بود. او دو طرف را می نگریست. از یک طرف علی را می دید و شخصیت های بزرگ اسلامی را که در رکاب علی شمشیر می زدند و از طرفی همسر نبی اکرم، عایشه را می دید که قرآن درباره ی زوجات آن حضرت می فرماید: «و ازواجه امهاتهم» (همسران او مادران امتند) و در رکاب عایشه، طحه را می دید از پیشتازان در اسلام، مرد خوش سابقه و تیرانداز ماهر میدان جنگ های اسلامی و مردی که به اسلام خدمت های ارزنده ای کرده است، و باز زبیر را می دید خوش سابقه تر از طلحه، آن که حتی در روز سقیفه از متحصنین در خانه ی علی بود.
این مرد در حیرتی عجیب افتاده بود که یعنی چه؟! آخر علی و طلحه و زبیر از پیشتازان اسلام و فداکاران سخت ترین دژهای اسلام اند؛ اکنون رودررو قرار گرفته اند؟ کدام یک به حق نزدیک ترند؟ در این گیر و دار چه باید کرد؟! توجه داشته باشید! نباید آن مرد را در این حیرت زیاد ملامت کرد. شاید اگر ما هم در شرایطی که او قرار داشت قرار می گرفتیم، شخصیت و سابقه ی زبیر و طلحه چشم ما را خیره می کرد.
به هر حال این مرد محضر امیرالمومنین شرفیاب شد و گفت: آیا ممکن است طلحه و زبیر و عایشه بر باطل اجتماع کنند؟ شخصیت هایی مانند آنان از بزرگان صحابه ی رسول الله چگونه اشتباه می کنند و راه باطل را می پیمایند؟ آیا این ممکن است؟
علی در جواب سخنی دارد که دکتر طه حسین، دانشمند و نویسنده ی مصری، می گوید سخنی محکم تر و بالاتر از این نمی شود؛ بعد از آن که وحی خاموش گشت و ندای آسمانی منقطع شد، سخنی به این بزرگی شنیده نشده است. فرمود: سرت کلاه رفته و حقیقت بر تو اشتباه شده. حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی شود شناخت. این صحیح نیست که تو اول شخصیت هایی را مقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاس ها بسنجی؛ فلان چیز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند. فلان چیز باطل است چون فلان و فلان با آن مخالف. نه، اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند این حق و باطل است که باید مقیاس اشخاص و شخصیت آنان باشد.
        کتاب
جاذبه و دافعه علی علیه السلام/ نیروی دافعه ی علی علیه السلام- نوشته ی شهید مرتضی مطهری


 


21/2/89
11:20 عصر

اجل

بدست شکوهی در دسته

 جمعه ای که گذشت نهار رو خونه ی خالم مهمون بودم.
هنگامه ی نهار خورون! شوهر خالم که متخصص مغز و اعصابه، خیلی ناراحت و پکر بود. می گفت: مریضی که چند روز پیش ویزیتش کردم با اون جوون 20 ساله ی اردکانی که خونریزی مغزی کرده بود، هر دو مردن! خالم گفت: شما دکترا چقدر پوست کلفتین. منم نطقم گل کرد و گفتم: آخه از بس این جور چیزا رو می بینن، مجبورن خودشون رو به بی خیالی بزنن. دکتر گفت: نه، این جوریا هم که می گین نیس، باور کنین از صبح تا حالا، حالم گرفته.
بعدش گفت فلانی رو هم دکتر ... متخصص قلب و عروق، معاینه کرده و گفته مشکلی نیس، ولی سکته زده و مرده، خوب، شاید آزمایش ها چیزی رو نشون نداده. بعد هم یاد یه داستان جالب افتاد و ادامه داد: شخصی شاه محمدی نام، اهل محله ی مهرجرد (زادگاه حاج شیخ عبد الکریم حائری) که اتفاقا خیلی مایه دار هم بوده، هر ساله برای چکاپ میرفته آمریکا، هر دفعه هم می گفتن مشکلی نیس، خوش اومدین. اتفاقاً اجلش هم موقعی که از امریکا بر می گشته و پاش به فرودگاه ایران رسیده، می رسه!